تبليغاتX
آســمان دلــم ابریــــست بـی تــو
آســمان دلــم ابریــــست بـی تــو
 
قالب وبلاگ

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت حتی از من؟

گفتم خدایا دلم را ربودند

گفت پیش از من؟

گفتم خدایا چقدر دوری!

گفت تو یا من؟

گفتم خدایا تنهاترینم

گفت پس من؟؟

گفتم خدایا نگران آیندم!

گفت نه به اندازه من!!!

گفتم خدایا دوستت دارم!

گفت بیشتر از من؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من

گفت تو یا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:39 ] [ مریم ]

مـــــــــــادر  ... مـــــــــــــــــــادر ... مـــــــــــــــــــــــادر ...

سپاســـگذار  خـــدایمان هستــم که تو الآن کـــنارم  هستی و  دستانِ گرمـــت مــوهایم را شانــه مــــیزند ...

خدا را سپـــاس که هنوز دستــپخت تو را میــخورم که با عشـــق ِ مادریت برایم می آوری ....

خدا را سپـــاس که هنگام بیماری دلم خوش است که تو هستـــی  که نــــازم را بخــری ...

خدا را سپـــاس که آرزویت عاقبـــت بخــــیری من است ...

خدا را سپـــاس که تو هســـتی و من دنــــــیا را دارم ....

نام اول اسمت از میم آمده ... از مـــــــهربـــــانی ....

کاش مـــــــیدانستی چقــــــــــــدر دوستـــت دارم ...

کاش تــــوانش را داشتم  کـــــــاری برایت بکــــنم بسیار بزرگ ، که دور از خیــــــــال همه باشد...

که در شـــــآن تو باشد ... لیاقتـــت باشـــــد ....اما  من ...

مادرم ، زنده باش و همـــــشه در کنــــــــارم ...

تا قــوّتِ جـــــــانم را از چشــــمان مهـــــربانـــــت بگـــــیــــرم ....

و بگـــــویـــــم که تا پــــای جانــــم دوســـتــــت دارم  ...ای آرامشــــبخش زنـــدگــیـم

مادرم روزت مبــــارک

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:7 ] [ مریم ]

وقتی قســمتم نمیشه ... عاشـــقونه با تو باشـــم

روی گونه های خیســم ... دونه دونه اشــک میپاشم

وقتی قســـمتم نمیشــه ... دست گرمتـــو بگیــــرم

غیر از این چـــاره نمونده ... که یه گوشـــه ای بمیرم

دست تقـدیــر ...دست قســمت ... منو از دلــم جــدا کرد

این جُــدایی ٬ بی بهــونه ... همه هستــیمو  فــــدا کرد

قســــمتم نمیشه انــگار ... با تو همصــــدا بخونـــم 

 شـــب تاریـک نگــــامو  ... تا ســــحر با تو بمــــونم

دسـت تقدیـــر ...دست قســـمت ... منو از دلــم جدا کرد

این جُــــدایی ٬ بی بهـــونه ... همه هستــــیمو  فدا کرد 

این ترانه ی زیبا با صدای احسان خواجه امیری خونده شده  .. یشنهاد میدم حتما گوش کنید

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:7 ] [ مریم ]

مانــــدن هــــــــزار مسـئله دارد خــطر نکــن

چشــــــمانم  که به در مانــــده است  را تــــر نکــن

حـــــالا که منتظـــــرم میـــمانــــی

انـــــدوه روزهـــــای مـــرا بیشـــــــتر نکـــن

بـــاران ، نبــــار بر تن پـُـــلهای کاغــــذی

با گـــریــه فاصــــله را از این بیشــــــتر نکـــن

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:45 ] [ مریم ]

بازی را باید مهـره به مهــره باخــت ...

وقتی عشق رو بــروی تو بازی می کند...

آشفتگیم از چیست ؟؟! نمــیدانم ..

اما آن را پشت لبخـــندم قایـــم می کنم تا آیینه ی دلت از آه من ، بخــار نگیرد ...

بوســه های پرنده را نگـــاه کن ... چقـدر زیبـــاست ...

ای پرنده! من چشــمان سبز ندارم ...

تا سودای نگاهش  در اطرافم پرسه بزند ...

 اما دلــی دارم که رنگش دریـاییــست ...

پس باهمین بالــهای کــم جــانم رهایم کن که آزاد باشم ...

چقـــدر تا به تو پرسه زدن ...

چقــدر تا به تو رفـتـنـو برگشـتن ...

میخــواهی مرا شرمسار نگاه و دسـتان سردت کنی ؟؟!

پــارک بی نهایت است از پرنده های پُر  پَر و بال  که دنـبال قفس می گردند ...

نیمــکتی آنجاست  که سالیانیست آن مرد تنها به یاد پرنده ی عشقش میخـــواند ...

میخـــواند با اشـــک هایـــش ........

چه تعجــب که نیفتاده گــذارم به کسی

من تو را داشــتمو کــار ندارم به کسی

کو   دلـی که بخواهم بسِپارم به کسی

نیمــکت ، نداده جای تو را ، کنار من به کسی

 نیمکـــت تنــــهاتر از من نــدیــده است کسی

 

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 13:11 ] [ مریم ]

چشم به چشمان آسمان دوخته بودم...

ولی مرا گم می کرد...

در میان خلوت چشمانی بسیار که خیره اش شده بودند...

آنــــقدر که ناگــهـان دلتنگی سراغش آمد...

و بغضش همه جا را نمناکـــ کرد...

بی صدا و آرام ....

همانند  چشمان من که وقتی بغضش می گیرد به آرامی دلم را سیراب می کند...

می شوید... پاکــــ می کند ...

و چه حالی پیدا می کند آســــمان بعد از این همه دلتنگی ...

خداوند به او مداد رنگـــی هایش را می دهد تا یکبار دیگر رنگین کمان را نقاشی کند ...

و چه حالی دارم من ...

که کودکانه از زیر رنگین کمان آســـمان می دوم تا آرزویـــم برآورده شود ...

کــــاش من هم حال تو را داشتـــــم ....


[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 23:50 ] [ مریم ]
زمین میلـــــــــــــــــــرزد ...

     کــــــــسی اینجـــــــــا بی تــــــــــــرس خــــــــــوابیـــــــده !!!


تو عـــــــــشـــــــق تو یه چیــــــــــــزی هســـت ...

          کــــــــه آرامـــــــــش به من مــــــــــــــــــــیده !!!


[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 13:36 ] [ مریم ]
يه غريبه با من تو اين خونست
که به تو خيلي شباهت داره
پيرهني که تنشه مال توعه
جای تو گوشی رو برمیداره
همون آهنگي رو که دوست داشتي
با خودش تو خلوتش ميخونه
ولي با من سرده ... با اينکه
همه  چيزو راجبم ميدونه

این نميتونی تو باشي،مگه نه؟!!!
خاليه از تو فقط جسم توعه
هرجا که هستي منو ميشنوي
بگو اين یه سايه هم اسم توعه!!
منو ميبوسه و بي تفاوته
باورم نميشه اينه سهمم
ديگه انگار بين ما چيزي نيست
وقتي لمسم ميکنه ميفهمم

اولين بار بهش شک کردم
وقتي ديدم که دروغم ميگه!!!!
وقتي ديدم که به سمتش ميرم
از نگاش گرم نميشم ديگه
يه غريبه که صداش مثل توعه
ولي حرفاش مثل حرفاي تو نيست
وقتي ميشينه کنارم انگار
دوست دارم بگم : نشين! جاي تو نيست!!

اين نميتونی تو باشي ، مگه نه؟!!!
خاليه از تو فقط جسم توعه
هرجا که هستي منو ميشنوي
بگو اين یه سايه هم اسم توعه!!
منو ميبوسه و بي تفاوته
باورم نميشه اينه سهمم
ديگه انگار بين ما چيزي نيست
وقتي لمسم ميکنه ... ميفهمم
این متن ترانه زیبا رو که من خیلی دوسش دارم رو مهسا خونده...
پیشنهاد میکنم این آهنگ رو گوش بدبد...

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 13:20 ] [ مریم ]

هوای ابری بهانه ایست برای باریدن...
تماشای گل بهانه ایست برای لبخند زدن...
تو بهانه ای هستی برای بودن...
 برای زندگی کردن ، نفس کشیدن...
و پاییز بهانه ایست برای عاشق شدن...
اما تنها بودن بهانه ای ندارد...
صدایی ندارد...
سکوتی دارد که لذتش بسیار است ...
لذتی بیشتر از صدای خش خش برگ های پاییزی...
پاییزی که عاشق شده وصدای برگهایش ، صدای  دل اوست که زیر پای تو خورد میشود...
و من چه تنها میشوم زمانی که تو نیستی ...پاییزی هم نیست...
و من دیگر بهانه ای برای عاشق ماندن نخواهم داشت...
پاییزت را همیشه دوست خواهم داشت ، خداوند!!...

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 21:1 ] [ مریم ]
در فراسوي خيالم پرواز ميکنم بي هيچ بالي

روز به روز...ماه به ماه...سال به سال

خوب ميدانستي که اگر بدون تو باشم بي احساس و بي روح ميشوم...
پروردگارم...
شکرت  را به جا مي آورم از اينکه اجازه دادي سالي بر من بگذرد بي هيچ منتي...
بدون آنکه لحظه ای تنهايم بگذاري...
 سپاسگذار توام از اينکه هر روز صبح نگاهم را در طلوع خورشيد از چشمانم دريغ نکردي...
اما اي عزيز تر از جانم...
امروز سالگرد آغازم را در کنارسجاده ام .. در مقابل تو .. با لباس هاي تازه ام باتو جشن گرفتم...
امروز تو تنها عزيزي بودي که سال نويي را به من هديه دادي...
با محبتي تمام...
برايم آرزوي موفقيت کردي...
تنها يک چيز با خواهش از من خواستي ...
که من تو را فراموش نکردم ...پس تو هم مرا فراموش نکن ...
در اين روز سرد پاييزي قول ميدهم که هميشه به يادت باشم و اين فصل زيبا و رنگارنگي که به من هديه دادي را به خاطرم بسپارم...
اما اي کاش قولم قول باشد .... کاش ...

 

[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 22:30 ] [ مریم ]

از کنارم میگذری بانگاهی سرد تر از همیشه...

چشمانت را به رویم میبندی و دیگر صدایم نمیزنی که مبادا راه دلت گم شود...

انگار نگاه این روزهایم دیگر دست خودم نیست...

چشمانم تو را نگاه می کنند به خاطر خاطره هایشان...

بی هیچ دلیلی...

نگاهم به تو دزدکی و پنهانی شده...

مرا ببخش ...

دست خودم نیست که اگر بود چشمانم را برای همیشه میبستم...

هیچ لذتی ندارد نگاهی که تنهاست...

لذتی ندارد نگاهی که جوابی در آن نیست...

دیگر دلم دست خودم نیست ...انگار جایی اطراف تو گم شده...

من دلم را از تو می خواهم...

کجا جایش گذاشتی؟؟؟؟

آن را امانت به تو سپرده بودم...

کسی آمد...گفت دلت را من پیدا میکنم ...مطمئن باش نشانی اش پیش من است...

اما باور نمی کنم این کابوس وحشتناک را...

کابوس اینکه کسی جز تو دلم را در دستان مردانه اش بفشارد...

جای نگاهت هنوز اجازه نمی دهد خیره شدن در چشمان دیگری را ...

نگاهم تسخیر میشود هنگامی که صدایت میزنند که بروی...

اما....

اما دیگر خوب میدانم دل تو جای دیگریست...

به من گفتی  باید خاطرات را فراموش کرد...

خودم را فراموش کردم که تو از یادم بروی...

ولی هرشب از خواب من رد شدی...

به هر راهی که رفتم تو مقصد شدی...

اگر پای تو این جاده را برنگشت... فراموش کن بین ما چی گذشت...

اما من نه فراموش میکنم و نه دور میریزم...

به دست همین پاییز میسپارم خودم و خاطراتت را...

قشنگترین فصلی که در آن متولد شدم...

اینگونه خیالم راحت است که قاصدک های پاییزی خیانت را به رَُخم نمی کشند...

باشد..از این به بعد ساده راه می روم تا نکند دلت هوایم را...


[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 0:17 ] [ مریم ]

در باور کبوترهای سپید چیزی جز مهربانی خورشید نبود...

قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود...

خوب میدانستی در خیالم چیزی نمی گذرد جز

ذرات غلیظ سرخ در تپش لحظه لحظه ی قلبم...

نگاه مرا خوب میخواندی هنگامی که مردمک چشمانت را به چشمانم پیوند میزدی...

عزیز من ... میدانستی من به یک ماه میندیشم...

من به حرفی در شعر...

من به یک چشمه ی زلال میندیشم...

من به معصومیت بازی ها و به آن کوچه ی باریک و دراز که پر از عطر درختان اقاقی بود میندیشم...

قدرت؟؟؟؟

این را بدان حرفی از قدرت نیست...

اسب ها دیگر پیر شدند...

عشق؟؟؟؟

آن هم تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون می نگرد...

گاهی به یادم میفتی که در خوابم یا شاید بیدارم و خیالت کنار خیالم پرسه میزند...

با تمام وجودم فراموشی خاطر را آرزو میکنم.....

خاطره های با تو بودن . کمر شکن ترین دردهای بی تو بودن را بیدار میکند....

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 0:25 ] [ مریم ]

 لابه لای کتاب برگ کاهیم خاطرات تو را ورق میزدم...

گل سرخی را برایم فرستادی و گفتی این گل را کنار موهای قهوه ای رنگت بگذار

تا تو را اینگونه بشناسم...

چقدر مشتاق دیدارت بودم...

قرارمان آخر دنیا بود...همان جایی که کسی جز ما آنجا نباشد...

روزی که هوا ابری باشد...تا زیر باران راه برویم...بخندیم...

گفتی لباس حریر آبی رنگت را بپوش . موهایت را باز بگذار...

اما تو ... تو کجا بودی؟؟؟ این گل ها را از کجای این دنیا برایم میفرستادی؟؟؟

اصلا تو چه شکلی بودی؟؟؟ تو چه نشانه ای داشتی؟؟؟

من آمدم ...روزی که باران می بارید...ولی هیچ خبری از تو نبود...

تو مرا در رویای شیرین این دنیا تنها گذاشتی...

نمیدانم...

شاید من راه را اشتباه آمده ام...

کسی بگوید . آخر دنیا کجاست... 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 15:31 ] [ مریم ]

گل نازم

چقدر زیبا بودی ...

چقدر تو را دوست داشتم ...

 تنها گل من...گلی که زیباتر از آن نبود...

فکر میکردم هیچوقت خراب نمی شوی...پژمرده نمی شوی...

اما حالا که به دستان خالیم نگاه میکنم یاد ساقه ی تو میفتم که ظرافت اندامش را در گلدانی از جنس دستانم سپرده بود تا نگهش دارم...

اما نیستی...

اگر باشی کنار من نیستی...

آنجایی هستی که همه ی گلها آنجایند...

کنار من نمی توانستی باشی ...

به صاحب باغ سپردم  از گلهایت خوب خوب  مراقبت کن چون امید دارم که تو در میان آنها خوشترینی...

گل نازم ... گل نازکتر از پونه ...

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 14:25 ] [ مریم ]

 آفریننده ی من...
آن هنگام که مرا خلق کردی...
با اینکه خبر از هیچ- روزگار ندارم اما
آنقدر خوشحالم که از سر شوق گریه میکنم...
خوشحالی از اینکه در آغوش عزیزترین کسانم..
پدرم و مادرم هستم...
آسمان زندگیشان چنان آفتابی می شود
که گویی میهمانی خورشید دیگر تمامی ندارد...
از تو سپاسگذارم که
مرا چون فرشته ای در آغوش ضمیر مهربانی چون " مادر " قرار دادی...
که هربار نگاه در چشمانش و زمزمه ی لالایی او وجودم را پر از آرامش تو می کند...
دوستت دارم پروردگارم...


تولدت مبارک ای پاک ترین موجود هستی

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 0:27 ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینها همان حرف های همیشگی من است.
همان ناگفتنی هایم.به امید قلمی
که در دست دارم مینوسم.
زیبا دیدن هنر است...
امکانات وب